ناشادمان نبودن (+En)

25 دسامبر
– – –
En+ Not to be Unhappy
– – –

درست در روزهايی که دست و پنجه نرم‌کنان با افسرده‌گی و تلاش برای نه تنها ناشادمان نبودن، که تجربه‌ی خوش‌حالی، مشغول خواندن متنی شده‌ام با ارجاع به اثری از کيرکگور در باره‌ی ناشادمانی. متن اين گونه می‌آغازد: «اميد، خاطره، و چه‌گونه اصرار فرسايشی برای گريختن از زنده‌گی‌هامان ما را از زيستن در می‌ربايد.» می‌پندارم چه خوب در اين متن زوايايی از ناشادمانی‌ام را در سال‌های اخير می‌بينم. بی آن که به احوال خودم مشغول شوم، دعوت می‌کنم به خواندن برگردانی از متن يادشده:

سورن کيرکگور، انديشه‌مند جريان‌ساز دانمارکی که به حق نخستين فيلسوف اگزيستانسياليست شناخته می‌شود، در فصلی از مجموعه‌ی بااهميت رسالات سال ۱۸۴۳ به نام «يا … يا …: برشی از زنده‌گی» به دقت چه‌گونه‌گی گريز مداوم‌مان را از زنده‌گی‌هايمان به عنوان منبع عمده‌ی ناشادمانی‌مان می‌کاود. کيرکگور که آن وقت سی ساله بود، با مشاهداتی می‌آغازد که ام‌روز در ميانه‌ی فرهنگ مشغوليت هم‌چون نشان افتخار بيش از هميشه به موقع به نظر می‌رسد:

«در بين همه‌ی چيزهای مسخره، مسخره‌ترين از ديد من مشغول بودن است، آدمی بودن که در کارش و وقت غذا خوردن‌اش در تعجيل است

خوب است به ياد آوريم که مشغوليت يک تصميم است، تصميمی که هميشه می‌گيريم و اغلب به زيان خود.

Soren Kierkegaard, Danish Philosopher (image credit: The International Kierkegaard Network)

Soren Kierkegaard, Danish Philosopher (image illustration and credit: The International Kierkegaard Network)

در فصلی بعد، با عنوان «ناشادترين انسان»، او باز به موضوع و ابعاد عميق‌ترش باز می‌گردد:

انسان ناشاد کسی‌ست که آرمان‌اش، متن زنده‌گی‌اش، کمال خودآگاهی‌اش، اساس هستی‌اش به نحوی بيرون از خودش جاری‌ست. انسان ناشاد از خويشتن‌اش غايب است، هرگز در زمان حال خود نيست. فردی که غايب است، به روشنی، يا در گذشته درمانده يا در آينده سير می‌کند. همين برای محيط کردن قلم‌رو خودآگاه ناشادمان بس است.

او عينا معماری زبان‌مان را و اين که چه‌گونه ميل مدام‌مان به غيبت را به حرکت وامی‌دارد، در نظر می‌گيرد:

فرد ناشاد غايب است. کسی که غايب است اما، يا در گذشته می‌زيد يا در آينده. نحوه‌ی بيان مهم است، چندان که به صراحت دستور زبان به ما می‌آموزد که زمانی صرف می‌شود که حال را در گذشته بيان می‌کند و زمانی هم برای صرف حال در آينده وجود دارد. همان علم به ما اين را نيز می‌آموزد که زمان بعيدی هم هست که در آن هيچ اثری از حال نيست، چه در گذشته‌يی دور چه در آينده‌ی دوردستی با همان شاخصه‌ها. ايشان اميدپردازان و خاطره‌بازان اند. تا هر آن اندازه که ايشان تنها به اميد و خاطره مشغول می‌شوند، در واقع به گونه‌يی ناشاد هستند، و در سوی ديگر، تنها کسی که در زمان حال خودش حضور دارد، شادمان است. با اين همه، نمی‌توان بی برو و برگرد کسی را که به اميد می‌پردازد و در خاطره حضور دارد، ناشادمان دانست. بايد در ياد داشت که وی هم‌چنان در يکی از آن دو حال در خودش حاضر است. از همين منظر است که می‌دانيم تک‌ضربه‌يی، هر چند چندان قدرت‌مند، نمی‌تواند کسی را ناشادمان‌ترين سازد. ضربه شايد اميد را از کسی بستاند و در خاطره رهايش کند يا در کسی خاطره را مخدوش کند و او را به اميدپردازی واگذارد.

کيرکگور برای کشف دو گونه‌ی کليدی گريز از حضور در حال، با اميد و خاطره، پيش می‌رود:

ابتدا فرد اميدپرداز را در نظر آوريد. هنگامی که فردی اميدپرداز (و البته به همان اندازه ناشاد)، در خود حضور ندارد، به شکلی سخت‌تر ناشاد می‌شود. فردی که اميد به زنده‌گی ابدی دارد، در واقع، به مفهومی مشخص فردی ناشاد است تا آن اندازه که بر اکنون چشم می‌بندد، هر چند به شدت ناشاد نيست، زيرا با اميد در خود حاضر است و درگير لحظات خاص فنا نمی‌شود. اما اگر او نتواند با اميد در خود حاضر شود، اميدش را ببازد، باز يابد، و اين چرخه ادامه پيدا کند، آن‌گاه او نه تنها از خود در زمان حال غايب می‌شود که در آینده نيز، و اين گونه‌يی از انسان ناشادمان است. هر چند فرد اميدپرداز دل به چيزی نمی‌بندد که برايش واقعی نيست، اما او به چيزی اميد می‌بندد که خودش می‌داند تحقق‌پذير نيست. زمانی که فردی اميدش را از دست می‌دهد و به جای آن که خاطره‌بازی کند، می‌خواهد هم‌چنان اميد بپردازد، به اين گونه می‌رسيم.

به تشابه اگر فردی خاطره‌باز را در نظر آوريم، اگر او خودش را در گذشته بازيابد، به شدت ناشاد نيست، اما اگر نتواند کاری کند مگر باقی ماندن مداوم در غيبتی از خويشتن در يک گذشته، آن‌گاه يک گونه‌ی ناشادمانی در پيش ماست.

حافظه يکی تأثیرگذارترين عناصر واقعی ناشادمان بودن است، چندان که طبيعی‌ست نگاه به گذشته با اين مشخصه‌ی برجسته که بر باد رفته، و به آينده که مانده تا بيايد؛ و همين است که می‌توان به تعبيری گفت آينده در مقايسه با گذشته به اکنون نزديک‌تر است. همانا آينده، برای فرد اميدپرداز و حاضر بودن در آن بايد به وقوع پيوندد، يا دست‌کم واقعيت را برايش تحصيل کند. گذشته، برای فرد خاطره‌باز و حضور در آن، بايست هم‌راه با واقعيت بوده باشد. اما آن گاه که فرد اميدپرداز آينده برايش بی چشم‌انداز واقعی‌ست، يا فرد خاطره‌باز گذشته‌يی را به خاطر می‌آورد که برايش واقعی نبوده است، با کسانی که واقعا ناشادمان‌اند سر و کار داريم. ناشادمانانی که اميد می‌پردازند هرگز دردی به‌سان آنان که خاطره می‌بازند ندارند. اميدپردازان هميشه يأسی ارضاکننده‌تر دارند. پس، ناشادمان‌ترين هميشه در ميان خاطره‌بازان ناشاد يافت می‌شود.

 

پی‌نوشت اول:

ضمن ترجمه‌ی اين متن که برگرفته از پای‌گاه اينترنتی «برين پيکينگز» است، هم‌چنان تجربه‌ی زبان‌آموزی کردم، از گسترش دايره‌ی واژه‌گان بگير تا آزمودن دش‌واری‌های ترجمه. از جمله در بخشی از کل متن به جمله‌يی از هنری ميلر هم اشاره می‌شود که هم‌آهنگ با محتوا می‌فهمم‌اش، اما برای برگردان‌اش به فارسی به نتيجه‌ی قاطعی نمی‌رسم. خوب است اگر کسی حوصله‌ی تجربه‌ی کوچک کارگاهی برای ترجمه دارد، پا پيش بگذارد تا در باره‌ی ترجمه‌ی اين جمله حرف بزنيم:

On how one orients himself to the moment depends the failure or fruitfulness of it.a

 

پی‌نوشت دوم:

جالب اين که زمان فارغ شدن از خواندن، فهم و برگردان متن حاضر، در همان منبع با مطلبی برمی‌خورم در ستايش اندوه و اين که با تعبيری با ظاهر مشابه اين متن در آغاز می‌گويد چه‌طور شادمانی در عوض غم‌گينی فرصت يک زنده‌گی خلاقانه‌ی کامل را از ما در می‌ربايد.

 

– – –

+En
– – –
I do my best to publish an English version for each post, not exactly the same, but a relevant text. «EN+» is an affirmative code to ensure that such a supplement is provided:a
Not to be Unhappy

 

The Educational Challenge in the Post-human Situation #edcmooc

2 دسامبر

Preface: The following post beside to a number of other media complements are packed together to form a digital artifact as the final assignment for the EDC (E-learning and Digital Cultures) MOOC powered by Coursera platform and presented by a talented team of scholars from the University of Edinburgh. a

Primary interrupt: You may neglect this interrupt and read just the second sequence of the package I have provided here and therefore, all of a sudden, fall into the argument of post-humanism. Or on the contrary, you would go back to the first sequence of the package and begin from a tangible discussion on the quality of humanity in our «brave new world»,i where I have reached to a conclusion about the persistent need for humanistic education. a

 

Sequence 2 – Plan A

According to Whitehead’s idea and concluding from Alder’s words, the human right to education and the will to change for a human life as good as it can be in all its manifestations, regardless of any philosophical or socio-political approach we choose, make us adopt a practical pedagogical tenet toward «enjoyment» (+). On the other hand, being totally critical of technological determinism, one can not interpret the metaphors of «1984» and «Brave New World» pointing to the modern humanistic situation quite meaningless. Therefore, it won’t be far from understanding to claim for a post-human situation, as Fukuyama suggests pessimistically in his well-known book, «Our Posthuman Future». (+) Now, putting together the proposed ideas here, we reach to the challenge of education in the post-human situation to satisfy the human right to enjoy. a

And what is exactly the post-human situation? I will not go through a theoretical discussion about the existential idea behind post-humanism, but rather I prefer to put forward an objective approach. Thus, without any further argument let us have a look at an illustrative digital artifact, below: a

PostHumanCondition

Multimedia interrupt: May you like hearing my voice talking about an aspect of the post-human situation regarding some personal experiences, at my Raur profile, «@shahab.m» ? However, you can easily drop this interrupt and keep on the semiotics of the above image as follows in the next paragraph. Besides, it would be fun to visit my Instagram profile, «@shahabmobasheri» , and check one of my recent uploads that shows my handscript on a piece of paper with a few notes prior to prepare this artifact. Don’t forget to read the 5th and 6th comments. a

 

Sequence 2 – Plan B

The background theme of the image is an original photograph of my friend showing her alone watching the movie «Her» on a big screen. She vibered it to me as a reminiscence that we were to watch it together, although we did not ever. She is unrecognizable now as the photo is digitally processed and her face is covered with an avatar sticker of a dreaming «young love in space». ii a

The other major theme of the image is the movie being watched: «Her», a brilliant visionary sci-fi art by Spike Jonze (+). iii It provides a futuristic and pseudo-realistic perspective of the human life style that could be quite explicated as a dystopian occasion of post-humanism, in which unhappy lonely humans become close and intimate friends with their intelligent and adaptive talking personal operating systems. Such human-O.S. encounters grow to mutual virtual relationships, featuring all satisfying expectations everybody seeks for, even with verbal sexual experiences during which the human touch could be felt by the O.S. partner. With no more references to the movie in order not to spoil its story, due to the inevitable consequences of technological autonomy and singularity, the complex plot of the situation leads to an unpredicted abandonment leaving behind overwhelmingly desperate human entities in the final station. a

Putting these themes together, imagine the «young love» wearing her space helmet listening to the human character of the movie, seen in almost real dimensions, who talks about his curiosity for the quality of a fantastic relationship between a human being and another creature from a different world. And concurrently, despite an inner consciousness for a dehumanized quality of relationship, she wishes for the possibility of answering him back, maybe vibering him, by utilizing intangible metaphysical signals that realize a communication channel between them, far beyond the real situation of a human just sitting in front of a screen watching a movie produced in the past. Maybe, there is still hope for salvation from loneliness. a

Finally, I don’t want to put forward any concluding remark, but rather to ask a few questions about the human right to enjoy in the post-human situation. Is not it really challenging to think for education processes in service to the isolated human entity who is dehumanized by being captured by technology and distributed in media? How would a post-human wanderer find hope and enjoyment in the channels between the scattered and simultaneously interlinked units of digital memories? a

 

should be continued, sometime later … a

 

i Mentioning the title of Aldous Huxley’s fantastic novel as an allusion for the status qua of humanity. a

ii «Viber» is a mobile application for instant messaging and voice calls through Internet (+). I have used it as a verb for referring data transfer by using this application. Also one may use a «sticker» (an illustration more figurative and developed in compare with simple emoticons) to communicate more emotionally with others. a

iii He began his directing career in 1999 with a masterpiece: «Being John Malkovich» (+), which is itself an exemplary digital artifact, telling a story with a deep challenge to humanity proposing for the post-human situation. a

The Persistent Need for Humanistic Education #edcmooc

29 نوامبر

Preface: The following post is in fact the first sequence of a digital artifact as the final assignment for the EDC (E-learning and Digital Cultures) MOOC powered by Coursera platform and presented by a talented team of scholars from the University of Edinburgh. a

 

Sequence 1

You must have heard about what happened to Michael Brown in Ferguson and the events afterward. Recently, the testimonies by the policeman who shot the victim has been published and an opinion can be read about it entitled as «Transcript on a face» in a blog post at «the New Inquiry» (+). One of my friends, who is Indian and lives in India, posted a note in reaction to reading it on her wallpaper at Facebook, as follows: a

Among the dozens of deeply sad things I read up on Ferguson yesterday, the one that still haunts me today was this cutting piece on the violence of language, and how words can be weapons in dehumanizing. How often do we use these terms «like an animal», «untamed», «satanic», «demonized», «hounded», «frothing hyenas»? While Wilson didn’t waste a single breath in painting Brown as a «Hulk Hogan» to his shrimpy «five-year old», he projects Brown as having looked up at him. And that’s when he lays on the most damning part of his testimony, that Michael Brown had a demon face: «The only way I can describe it, it looks like a demon, that’s how angry he looked …» The «it» is Brown’s face, a non-human entity intermixing with human emotional characteristics. Between the lines of Wilson’s stupefying scenario is a stark material and psychic landscape matching the reality of a deeply hateful and segregating world, one that includes and transcends Ferguson. a

With an intellectual sympathy, I made a comment and referred to the notion of man’s failure in the project of humanity within a world full of news about non-egalitarian happenings with respect to race, gender, ethnicity. And this is what Steve Fuller proposes in his podcast, «Humanity 2.0» (+), defining humanity and discussing our ambiguous perceptions about it. She continued our dialog and wrote in response: a

I’m always wary when people say «humanity has failed, all is pointless». I sometimes feel like this too, and with respect to Ferguson, so many are saying race in America is an issue too complex to ever be resolved. But to «give up» on the larger ideals of secular humanism is a luxury of the privileged. Those who live with issues of race, gender, caste, ethnicity don’t have the luxury of throwing their hands up and quitting. Not unless they were willing to quit living altogether. I think we can acknowledge things are pretty shit, and figure out how we can be of use in opening up social and political spaces for those fighting for their very survival. a

Her words made me confront with the case more actively regarding the humanistic education not only with an approach of existential hopeless philosophy claiming for the «death of man», but also with a critical radical participatory approach, as Freire suggests: «… it [education] becomes the practice of freedom, the means by which men and women deal critically with reality and discover how to participate in the transformation of their world.» i

However, with a reference to N. Aloni’s entry on «humanistic education» (+), it can be concluded that not any individual philosophical or socio-political doctrine about human rights for education would be satisfactory due to theoretical sufferings with respect to the critical arguments about the quality of humanity. Thus, considering me as a lecturer with a background of more than a decade teaching courses on modern technological and engineering fields, it is just the case always to deal with a persistent challenge of interaction with students and learners as the most humanistic entity of any educational system (+). Now, with a broader viewpoint, not only the students attending engineering courses but also everybody who takes part in a learning activity could be considered as the focal point of a humanistic educational process in the «posthuman» situation. a

 

to be continued … a

 

i Extracts from the foreword by Richard Shaull for the English translation of Freire’s “Pedagogy of the Oppressed”, available at the web site: «History is a weapon» . a

فصلی برای غزه (+En)

30 اوت
– – –
En+ A Chapter for Gaza
– – –

اشاره: اين نوشته مقدمه‌يی‌ست بر انتشار شخصی کتاب‌چه‌ی «فصلی برای غزه» که همين‌جا قابل دريافت است.

وقتی گذران وقت را در دو ماهه و چند روز داغ تابستانی و حين تعطيلی کلاس‌های درس در دانش‌گاه مرور می‌کنم، می‌بينم که تنها يکی دو کار قابل اعتنا کرده‌ام: تعمير فلاش‌تانک توالت و نصب چند طبقه‌بندی فلزی در بالکن خانه‌ی مادری.

شايد تنها کاری که در فضای خالی اين روزمره‌گی‌ها بشود به آن اشاره کرد، تصميمی ناگهانی برای آماده کردن جُنگی از چند يادداشت، مقاله و شعر (نوشته يا ترجمه شده به فارسی) در ارتباط با وقايع اخير غزه است. همان‌طور که روز به روز، مستنداتی را می‌ديدم که بيش‌تر به زبان انگليسی منتشر می‌شوند، ضمن هم‌خوان کردن آن‌ها در فيس‌بوک، متوجه شدم که تنها با مخاطبان غيرفارسی زبان يا مسلط به زبان انگليسی گفت‌وگو و بحث قابل اعتنايی شکل می‌گيرد. در حالی که می‌دانم در بين هم‌راهان ديگر کسانی هستند که نسبت غزه، حماس، فلسطين و اسرائيل دغدغه و حرف داشته باشند. به ذهن‌ام رسيد که مانع زبان سبب غيبت آن‌ها از گفت‌وگو شده است، پس بردارم‌اش. اين شد که مجموعه‌يی شکل گرفت حول محور دوگانی فلسطين – اسرائيل و حالا که خوش‌بختانه، طرفين مناقشه بر آتش‌بسی نامحدود توافق کرده‌اند، هر کسی می‌تواند فارغ از کنش و واکنش احساسی اين آثار را بخواند و ديدگاهی وسيع‌تر نسبت به ماجرا پيدا کند.

حالا، ويرايش نخست «فصلی برای غزه» آماده‌ی انتشار شده است. تصميم گرفته‌ام به رايگان و شخصا آن را به اشتراک بگذارم و توزيع کنم. هرچند در ابتدا به انتشار رسمی آن در قالب کتابی چاپ‌شده از سوی يک ناشر فکر می‌کردم، اما هر چه بيش‌تر در متن پيش می‌رفتم به اين درک رسيدم که به خاطر ديدگاه‌های چالش‌برانگيز و ادبيات انتقادی‌اش با مانع مميزی سرشاخ می‌شود و چه بسا، کار پاره‌پاره، پس از خيرش گذشتم.

نهايتا این که نبايد از ياد برد که کتاب فلسطين گشوده است و نمی‌توان در فصلی خلاصه‌اش کرد. هم‌چنان بايد خواند و مستندات را در باره‌ی تاريخ اين سرزمين و حواشی آن مرور کرد. شايد بعدتر، فصل دومی آماده کنم از خوانده‌ها و يافته‌های تازه‌تر.

– – –
En+
– – –
I do my best to publish an English version for each post, not exactly the same, but a relevant text. «EN+» is an affirmative code to ensure that such a supplement is provided: A Chapter for Gaza
.
You can download the book, which is in Persian, here: A Chapter for Gaza, 1st Edition
.

 

نه‌ام تير، يا به‌تر است بگويم سی‌ام ژوئن … (+En)

1 ژوئیه
– – –
En+ June 30th
– – –

دی‌روز هم‌زمان با تاريخی که گفتم، ضمن يادآوری خاطرات هم‌چه روزی در سال قبل، خواستم الکی‌سرخوشانه يادداشتی بنويسم برای شرح احوالات. روز تمام شد و چيزی ننوشتم. صبح ام‌روز، کم و بيش در ادامه‌ی همان حال و هوا آمدم به سراغ بايگانی عکس‌های پارسال، و نتيجه‌اش شد ناپديدی آن حس سرخوشی بی‌هوده و پديداری دوباره‌ی حس آشنای ناتمامی که گاه می‌کوشم از ديد پنهان‌اش کنم، اما واقعيت‌اش فربه‌تر از اين تلاش‌های مذبوحانه‌ست.

وقتی ميان پوشه‌ی عکس‌ها گشت می‌زدم، در اقامت بی‌برنامه‌ی يک‌شبه در استانبول سر راه برگشت از دوبلين به خانه، مسافرت درون‌شهری با اتوبوس و قطار زيرزمينی هم‌راه با جمعيت ناهم‌زبان تا ميدان تقسيم به خاطرم آمد و گل‌های سفيد و سرخ باغ‌چه‌ی ميانی‌اش، همين‌طور حصار اطراف پارک قزی و پليس‌هايی که در ميدان نبودند، اما سر و کله‌شان يواشکی از کوچه‌ها و فرعی‌های اطراف پيدا بود. از ابتدای خيابان استقلال و طی مسيرم تا موزه‌ی معصوميت، روی در و ديوار شعارهای متعددی بود که از حکومت استعفا و عدالت می‌خواست و فعالانی ميان مردمی که بيش‌تر جهان‌گرد بودند، به امضای توماری خطاب به مجلس برای شکايت از عمل‌کرد دولت دعوت می‌کردند (فارغ از سفر، همان روزها بود که مردم‌سالاری اخوان المسلمين با بازداشت مرسی در قاهره به آخر خط رسيد و در تهران، رئيس‌جمهور روحانی به فکر ترکيب هيأت دولت‌اش بود). از موزه که بگذرم، و از چيزهايی در راه برگشت، مثل کفشی که برای خواهرم خريدم و اندازه‌اش نشد، بار ايرلندی که از جلوش گذشتم و داخل‌اش نشدم، رژه‌ی هم‌جنس‌گراها که بی‌خبر از همه جا وسط‌اش سر در آوردم، کتاب‌هايی که در فرودگاه خريدم و در رديف بسياری ديگر هنوز نخوانده‌ام‌شان، می‌بينم آن‌چه چشم‌ام را می‌گيرد عکسی‌ست از پشت پنجره‌ی هواپيما که در آن همه چيز پشت سرم محو می‌شود.

چشم‌اندازی محو از چيزهای پشت سرم، نه‌ام تير پارسال

چشم‌اندازی محو از چيزهای پشت سرم، نه‌ام تير پارسال

روی همين عکس متوقف می‌شوم و ديگر از خاطره‌ی آن روز بيرون می‌آيم و درگير سفری ذهنی می‌شوم. يک سال گذشته است و بی ضرب و زور کمک گرفتن از حافظه‌ی خارجی مثل همين عکس‌ها، جدا از انجام تعهداتی که شغلی بوده‌اند، همين تدريس دانش‌گاهی باری به هر جهت و روزمره و مشغوليت به حواشی آن، و دست بالا جمع و جور کردن مقاله‌يی از دل کاری که در گذشته انجام داده‌ام، خوش‌دلی به شرکت در چند دوره‌ی آموزشی برخط و ديدن تعدادی فيلم و خواندن اندکی کتاب، چيزی نمی‌بينم که بشود دست‌آوردی دانست‌شان. اين چيز که می‌گويم، چندان حساب‌گرانه و مادی نيست، بل‌که از آن سو مرا می‌برد به درون …

داستانی را که پاره پاره می‌نوشتم و هيچ وقت به انتها نرسيد و هم‌چنان پاره پاره است، شعرهايی که در خيال‌ام می‌سريدند و نه بيش‌تر، نامه‌هايی که بايد می‌فرستادم و نفرستاده‌ام هنوز و حتا پاسخ لوکاس را از برزيل که دست‌خط‌اش از بهمن گذشته مدام پيش چشم‌ام است، نداده‌ام. اضافه می‌کنم انبوهی دفترهای خالی، طرح‌های سفيد، کتاب‌های نخوانده و رابطه‌های دوستانه‌ی معلق …

فکر که می‌کنم، می‌بينم حالا اوضاع از چشم‌انداز آن عکس وخيم‌تر است (بی آن که کاری داشته باشم به دعوای خلافت اسلامی ابوبکر در هم‌سايه‌گی ايران و رئيس‌جمهور که حتما به گزارش يک سال فکر می‌کند). روزهايی که در آن‌ها قرار می‌گذارم کاری کنم، به راحتی دی‌روز می‌شوند و کاری نمی‌کنم. هه! چيزها محو نمی‌شوند، که انگاری نيستند اصلا …

– – –

+En
– – –
I do my best to publish an English version for each post, not exactly the same, but a relevant text. «EN+» is an affirmative code to ensure that such a supplement is provided
.

در حاشيه و متنِ خواندنِ «ميرا»

9 مهٔ

زير صفر
چند روزی پيش، يکی به واسطه‌ی همين صفحه پيام فرستاده برايم که خرده‌يی بزرگ‌تر شوم و سفارش کرده به جای ظاهربينی به اعماق بپردازم. تحقيرم کرده که موقع عکس انداختن احساس نياز می‌کنم پشت سبيل‌ام پنهان شوم و باز خواسته که بزرگ‌تر شوم. در ضمن، پشت اسم دروغينی پنهان شده به شکلی که خواندن آن اسم توهينی جنسی به من باشد. به خودی خود که ماجرايی خنده‌دار است، اما اگر برای او راه توهين و تحقير چنين سخن گفتنی‌ست، در عجب‌ام که چه‌گونه خودِ گوينده‌اش را با نام آلت تناسلی توصيف کرده و نفهميده در چه جايی نشسته است. به هر حال، از آن که بگذريم، نمی‌دانم مطلب پيش رو در نظر هم‌چه شخصی و صنف او سطحی‌ست يا نه. آن نظر که واجد اهميتی نيست و من حرف خود را می‌زنم بی آن که به اندازه‌ام فکر کنم، با همان عوالمی که داشته و دارم و البته همان قيافه‌ی هميشه‌گی.

صفر
چند وقتی بود که تصميم داشتم «ميرا»ی کريستوفر فرانک را بالاخره بخوانم، اما هی مجال‌اش جور نمی‌شد تا اين که شنبه‌ی گذشته وقتی تا گندم‌زاری در انتهای دنيا رفته بودم، مقابل دوستی برای خودم تکليف تعيين کردم که زود می‌خوانم‌اش، تا پيش از انتهای هفته. همين شد که به خاطر کم نياوردن مقابل ديگری خواندم‌اش. خواندن «ميرا» به ترجمه‌ی ليلی گلستان از مناظر مختلف در متن و حاشيه‌اش برايم پرماجرا شد. اين نوشته قصدش به سراغ همين ماجراها رفتن است، ماجراهايی که برخی‌شان کاملا شخصی‌اند و برخی‌شان به نحوی در حوزه‌ی عمومی زبان و نگارش معنی پيدا می‌کنند.

۱
کتاب «ميرا» پس از انتشار ترجمه‌اش يک سال پيش از پيروزی انقلاب اسلامی تا سال ۱۳۸۳ اجازه‌ی چاپ دو باره نيافت. انتشارات بازتاب‌نگار که نسخه‌ی تازه ويراسته‌يی از ترجمه را به چاپ سپرد (در باره‌ی اين نسخه در نمره‌های بعدی حرف می‌زنم و اصلا، متن ماجرا همان است)، در فواصل اندکی، به خاطر استقبالی که از اثر شد، هی موتور ماشين‌های چاپ را گرم کرد. من کتاب را اردی‌بهشت ۱۳۸۵ خريدم، اما تا اردی‌بهشت ۱۳۹۳ که دقيقا هشت سال زمان را نشان می‌دهد، نخواندم‌اش. در برگ اول کتاب يادداشت کرده‌ام: «به پيش‌نهاد و وسوسه‌ی يک دوست در يک بعد از ظهر حسابی گرم که حسابی عرق می‌ريختم – بماند که نمی‌دانم شدت عرق‌ريزان از گرما بود يا … در کتاب‌فروشی زمان [تهران، خيابان انقلاب، روبه‌روی دانش‌گاه تهران]، با همان احساس صميمی بدويتی که دارد!» و عجيب که اصلا به خاطر نمی‌آورم هشت سال پيش کدام دوست بود که وسوسه‌ام کرد. آن دوستی که چنان تأثيری داشته و به يادش چنان يادداشتی نوشته‌ام چندان که بی ذکر نام می‌پنداشته‌ام در خاطرم می‌ماند، کيست؟ نکند هشت سال بعد، با چرخش دور زمان و مکان، اين دوستی هم که ام‌سال مقابل‌اش برای خودم تکليف خواندن می‌گذارم، از خاطرم برود! به مقايسه‌ی حالا و فاصله‌ی هشت ساله که نگاه می‌کنم، می‌بينم از موقعيت فعلی و مناسبت دوستانه‌ام ناراضی نيستم. پس اگر هشت سال بعد چنان بشود که خاطره‌ی حالا بخواهد با چيزی پر شود که نمی‌گذارد يادآوری‌ام سرانجامی داشته باشد، چه باک … اَه! اين چه حرف‌های بی‌هوده‌يی‌ست؟ از چه آينده‌ی موهومی حرف می‌زنم، درست وقتی که می‌خواهم دم را دريابم! خفه شو! خودم به خودم نهيب می‌زنم. و فراتر از اين‌ها، چه اميدوارانه از هشت سال ديگر می‌نويسم، زمانه‌یی که معلوم نيست چه کسی زنده چه کسی مرده …

۲
«ميرا» حتا اگر خوب ترجمه، اما بد ويراسته شده است. به اين ترتيب، اين گزاره‌ی من بر هر دو قسمت نشر نسخه‌ی فارسی ترديد وارد می‌کند.
بگذاريد از نام اثر شروع کنم که از «مورتل» (Mortelle) ترجمه شده به «ميرا». درست که آن واژه همين معنی را می‌دهد که مترجم برگزيده، اما مورتل اسم خاص شخصيتی‌ست در داستان که هرچند نقشی استعاری دارد، اما نام‌اش هم‌پای آدم‌های ديگر است، مثل بوئِِنيه يا تويا. اگر بنا بر ترجمه‌ی معنايی اسامی‌ست، چرا نام ديگران دوبله نشده است؟ بماند که حتا از لحاظ برگردان زبانی، مورتل فرانسوی يا مورتال انگليسی بيش‌تر کشنده و مرگ‌آور است، چه خود مفعول اين اتفاق باشد چه ديگری، حال آن که ميرا بيش‌تر گويای فاعلی ميرنده است، که خود می‌ميرد. جدا از اين، در نحوه‌ی نوشتن «مورتل» نشانه‌ی تأنيثی نشسته که در برگردان به «ميرا» کاملا حذف می‌شود. وقتی بيان اين ويژه‌گی به فارسی در يک تک‌واژه ممکن نيست، خوب‌تر آن نبوده که از قيد ترجمه‌ی اسم بگذرند؟ (حتا در يک متن انگليسی وقتی به اين اثر ارجاع داده بودند، از همان عنوان مورتل استفاده شده بود، بی آن که به معادل انگليسی برگردانده شود.)
در باره‌ی ترجمه‌ی متن حرف بيش‌تری نمی‌توانم بزنم، چون تقلايم برای جستن نسخه‌ی انگليسی يا فرانسوی اثر در اينترنت بی‌نتيجه ماند و فارغ از آن، مگر من چه اندازه فرانسه می‌دانم که قادر به تطبيق باشم يا اصلا نسخه‌ی انگليسی چه‌قدر حق وفاداری را ادا کرده و پرسش‌های ديگری از اين دست که وامی‌داردم از وسواس در اين باره بگذرم.
اما مقوله‌ی ديگری که در باره‌ی آن معطل می‌شوم، مسأله‌ی ويرايش و نگارش است. متن از همان جمله‌ی آغازين سکته دارد. ببينيد:
نقل برگ آغازين کتاب: «شادی من کدام است اگر تمام دست‌ها، حتا دست‌های ناپاک بتوانند آلوده‌اش کنند.» اين جمله در خود روح پرسشی دارد، حتا اگر پاسخ‌اش معلوم باشد. به تأکيد دارد می‌پرسد، پس چرا با ختم آن به نقطه روی لحن خواننده تأثير گذاشته می‌شود؟ جدا از اين، «حتا دست‌های ناپاک» توضيح افزوده‌يی‌ست که بدون آن هم ساختار دستوری جمله کامل است. به اين ترتيب، هم قبل هم بعد آن لازم است که بند يا کاما گذاشته شود.
اولين جمله‌ی مقدمه: «ولتر، وقتی که می‌خواهد مسخره‌بازی‌ها و عيب‌های جامعه‌ی روزگارش را به صورت تازه‌يی نشان دهد، …» در کدام مرجع دستوری آمده که ميان فاعل و باقی اجزاء جمله در حالت معمولی نياز به گذاشتن بند است؟ چنين رفتاری در ادای آيین نگارش به طور طبيعی باعث بدخوانی متن می‌شود.
و دقيقا بر عکس مثال اولی، در اولين صفحه‌ی داستان: «برايم تعريف کرده‌اند که، در حدود دو ساله‌گی، خودم را نزديک پنجره کشاندم تا تماشا کنم.» کارکرد حرف ربط «که» چيست؟ اگر نيازی به آن است، بند پشت آن چه کار می‌کند؟ هم‌چنين، مگر ترکيب قيد و متمم «در حدود دو ساله‌گی» جزء اصلی جمله نيست که زمان آن را مشخص می‌کند؟ پس چرا وسط دو تا بند گرفتار می‌شود؟ اين مکث‌های بی‌جهت و نابه‌جا چه را دنبال می‌کنند؟
از اين دست اتفاق‌های نگارشی در متن فراوان است. ترجيح می‌دهم به همين مشتِ نمونه بسنده کنم تا اين يادداشت بيش از اندازه دراز نشود.

۳
در مقام مخاطب داستان که قرار بگيری، فارغ از کم و کيف ادبی متن و روايت داستان، وقتی که درگير جاذبه‌اش بشوی و پيش بروی، چندان به ويرايش هم اعتنا نکنی، اما باز با گرفت و گيرهايی در کار مواجه می‌شوی. احساس می‌کنی جمله‌هايی بی‌معنی‌اند، ناتمام‌اند و يک جای کار می‌لنگد، مخصوصا که با «…»‌های پراکنده‌يی در خط‌ها و صفحات مختلف روبه‌رو می‌شوی. معلوم نيست اين ناتمامی‌ها جزئی از ترفند نويسنده است، چندان که در بخش‌هايی از متن واقعا چنين است، يا اين که اتفاق‌هايی ناگزير بر سر متن بلايی آورده است. کنج‌کاوانه به دنبال نسخه‌ی کاملی از اثر می‌گردی تا بتوانی کم و زياد متن را مقابله کنی با آن‌چه در دست‌رس داری. در جای دور از انتظاری، تصوير نسخه‌ی فارسی اثر را که پيش از انقلاب اسلامی توسط انتشارات اميرکبير منتشر شده، يافتم (+). البته نتيجه‌ی مقابله دور از انتظار نبود. در شکل فعلی که داستان را می‌خوانی، حس می‌کنی که انگار داری نسخه‌ی مميزی‌شده‌ی فيلمی نظير «۲۱ گرم» را از صدا و سيمای جمهوری اسلامی می‌بينی و حتا اگر نسخه‌ی اصل را نديده باشی، به درستی حدس می‌زنی که کار چه برش‌هايی خورده. بله، نسخه‌ی جديد «ميرا» پر از برش‌ها و تغييرهايی‌ست که اعتمادت را به آن‌چه می‌خوانی، سلب می‌کند. از مصالحه در باره‌ی مميزی برای کسب مجوز انتشار و درست يا نادرست اين امر که بگذريم، در مورد خاص اين کتاب، مميزی منجر به اتفاق مضحکی در حوزه‌ی زبان شده است. بگذاريد چند نمونه را مرور کنم و بعد، بی توضيح خاصی متوجه می‌شويد که چرا سانسور «ميرا» را چنين توصيف می‌کنم.
صفحه‌ی ۲۷ چاپ پس از انقلاب: «… خم شدم و لب‌ام را به نوک انگشتان‌اش چسباندم.» شما به جای «انگشتان» در نسخه‌ی اوليه بخوانيد «پستان».
صفحه‌ی ۳۱ چاپ پس از انقلاب: «بيدار شدم. با او در آميخته بودم و زبان‌اش در دهان‌ام بود.» شما به جای «زبان» در نسخه‌ی اوليه بخوانيد «پستان».
صفحه‌ی ۳۲ چاپ پس از انقلاب: «… از لثه‌ام خون می‌آمد و آب سرخ‌رنگ بدن‌اش را پوشانده بود.» شما به جای «بدن‌اش» در نسخه‌ی اوليه بخوانيد: «پهلويش، پستان‌هايش و شکم سفيدش». در ادامه‌ی همين سطر آمده: «خودش را آرام به رويم انداخت و ديگر تکان نخورد …» اين «…» در نسخه‌ی اصلی چنين خوانده می‌شود: «پستان‌های سنگين‌اش را آهسته روی صورت‌ام حرکت می‌داد و بعد، با حالتی عصبی خودش را به زيرم کشيد.»
صفحه‌ی ۳۹ چاپ پس از انقلاب: «چشم‌های سبزش فرو رفته بود و سينه‌هايش ناگهان بزرگ شده بود … تازه، ام‌شب وقتی پوست سفت و محکم ميرا را می‌بوسيدم، متوجه آن چيز شدم.» شما به جای «سينه» و «پوست» در نسخه‌ی اوليه بخوانيد «پستان».
تنها مرور همين موارد نشان می‌دهد که با آسوده‌گی می‌توان در زبان فارسی به سعی اداره‌ی کتاب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در عوض واژه‌ی ناپسند «پستان» بسته به جا و موقعيت از دايره‌ی واژه‌گانی گسترده‌يی شامل «انگشت، زبان، بدن، سينه و پوست» بهره گرفت تا متن پاکيزه شود.
و همين‌طور تا به آخر داستان که انبوهی از دست‌کاری در متن پيدا می‌شود. بگذريم، که چه حرف بيش‌تری می‌توان زدن؟

۴
دی‌شب که برای تحويل اسبابی جلو خانه‌ی دوست هم‌راه‌ام تا گندم‌زاری در آخر دنيا رفتم، همان که تکليف‌ام مقابل‌اش شد خواندن «ميرا» تا آخر هفته، همين که خواستم …
بگذاريد جمله‌ی خط پيش را به همان «…» تمام کنم، سه نقطه‌يی از جنس همان که به توصيه‌ی اداره‌ی مميزی رواج بسيار يافته است و خودم را از شر فکر و خيال نوشتن اين چند خط آخر چندان که موجب حرف و حديث نشود، آسوده کنم.

نهی از منکر در محيط‌های دانش‌گاهی هند و ايران (+En)

28 فوریه

به تازه‌گی با پژوهش‌گر جوانی از هند به نام شيلپا ونکترامان در زمان برگزاری گردهم‌آيی انجمن جهانی پژوهش در ارتباطات در کلمبو آشنا شدم. او هم‌اکنون در مؤسسه‌ی ارتباطات دانش‌گاه مانيپال هند تدريس می‌کند. اخيرا وی يک تصوير از اعلاميه روی ديوار فيس‌بوک‌اش هم‌خوان کرد و بعد هم يادداشتی نوشت که هر دو به مسأله‌ی کيفيت پوشش و اختلاط دختر و پسر در دانش‌گاه در نقاط مختلف هند اشاره داشتند.

خلاصه‌ی سخن و برگردان آن‌چه او مرور کرده، از اين قرار است:

۱

در اعلاميه‌ی اداره‌ی ثبت‌نام دانش‌گاهی در منطقه‌ی تاميل نادو در هند خطاب به دانش‌جويان با عنوان «نهی از منکر» آمده است: «محيط آموزشی مقدس است و همه‌گان بايد آن را محترم بدارند. با اين همه به آن‌ها گزارش شده که تعدادی از دانش‌جويان دختر و پسر، در مسيرهای گذر، راه‌پله‌ها و گوشه‌کنار دور از چشم محوطه‌ی دانش‌گاه دوبه‌دو کنار هم نشسته و رفتار نامناسب داشته‌اند. چنين هم‌نشينی‌هايی در چشم ساير هم‌دانش‌گاهی‌ها، کارکنان، والدين و بازديدکننده‌گان شرم‌آور و اين رفتارها خلاف فرهنگ و نظام ارزشی هند است. صميمانه از دانش‌جويان خواهش‌مند هستيم از هر گونه تماس فيزيکی جز برای دست دادن بپرهيزند. در غير اين‌صورت، اقدام مناسب تنبيهی عليه متخلفان به عمل می‌آید. هم‌چنين از ساير دانش‌جويان خواهش می‌کنيم تا در صورت مشاهده‌ی صحنه‌های ناخوش‌آيند به اين اداره گزارش دهند تاز آلوده‌گی تصوير جامعه‌ی دانش‌جويی جلوگيری کنيم.»

اعلاميه‌ی يادشده در دانش‌گاهی در منطقه‌ی تاميل نادو در هند که دانش‌جويان را از رفتار نامناسب نهی از منکر می‌کند.

اعلاميه‌ی يادشده در دانش‌گاهی در منطقه‌ی تاميل نادو در هند که دانش‌جويان را از رفتار نامناسب نهی از منکر می‌کند.

شيلپا در توضيحی کوتاه و البته طعن‌آميز افزوده خوب است مسؤولان ثبت‌نام آن‌جا به دانش‌گاه او در مانيپال بيايند تا برای نمونه ببينند که دانش‌جويان مهندسی چه‌طور لباس می‌پوشند و چه‌طور در گوشه‌کنار دور از دست و حتا پيش چشم محوطه‌ی دانش‌گاه احساسات به خرج می‌دهند.

۲

در يادداشتی شخصی به فاصله‌ی چند ساعت، شيلپا به روشن‌گری در باره‌ی وضعيت دانش‌گاه خود احساس نياز کرده است. او نوشته که ساعتی پيش‌تر دو تن از کارکنان زن اداره‌ی نگه‌بانی دانش‌گاه مانع ورودش به دانش‌گاه شده‌اند چون شلوارک به پا داشته. از او خواسته‌اند برگردد و لباس مناسب بپوشد. حتا وقتی توضيح داده که دانش‌جو نيست و از کارکنان است، عذرش را نپذيرفته‌اند. به هر حال، او برای اين که به کارش برسد، راه خود را باز کرده و داخل شده، اما سرنگه‌بان مرد جلو او را گرفته و در نهايت، وی ناگزير شده به خاطر پوشش نامناسب‌اش تظاهر به عذرخواهی کند. و نهايتا نتيجه گرفته که حتا در مانيپال، نپوشيدن ساق پا برای زنان نامحترمانه است.

پوشش متداول دانش‌جويان دختر در ايران بر اساس ضوابط مصوب

پوشش متداول دانش‌جويان دختر در ايران بر اساس ضوابط مصوب

همين‌ها بهانه‌يی شد برای نوشتن اين يادداشت و ارجاع دادن به قواعد پوشش در جامعه‌ی دانش‌گاهی ايران اسلامی و توجه به هش‌دارهای ناهيانه در باره‌ی اختلاط دانش‌جويان دختر و پسر، حتا فراتر از آن يادآوری تلاش‌های محافظه‌کارانه برای جداسازی فضای آموزشی و سياست‌گذاری‌هايی از اين دست. و از طرفی، به مخاطب ايرانی هم اطلاع بدهم که ظاهرا چنين محدوديت‌هايی منحصر به داخل مرزهای اين‌جا نيست و در ديگر ملل هم با شدت و حدت متفاوتی می‌توان محدوديت‌های عرفی را رد گرفت.

در همين ارتباط، مطالعه‌ی مصوبه‌ی شورای اسلامی شدن دانش‌گاه‌ها در باره‌ی مصاديق پوشش مجاز و غيرمجاز ويژه‌ی دانش‌جويان خالی از لطف نيست. همين‌طور، ارجاع می‌دهم به خبری در باره‌ی کارنامه‌ی پوشش برای دانش‌جويان رشته‌های پزشکی و سخنان اخير معاون فرهنگی دانش‌گاه آزاد اسلامی در باره‌ی پوشش دانش‌جويان.

– – –

+En
– – –
I do my best to publish an English version for each post, not exactly the same, but a relevant text. «EN+» is an affirmative code to ensure that such a supplement is provided
.

دی ماه، من و زمستان … به علاوه‌ی يک کارنامه‌ی شخصی متأخر (+En)

31 دسامبر

در شهر من دو هفته‌يی‌ست که زمستان است
هوا بس استخوان‌سوز سرد نيست، در مقايسه با شهرهای شمالی‌تر
هر چند که ابری سرد از صبح آسمان را گرفته و نويد سرمای بيش‌تر را می‌دهد
اما مسأله جغرافيايی نيست
مسأله به قول اخوان، اگر فعالان فمينيست خرده نگيرند، اين است که
هوا بس ناجوان‌مردانه سرد است
اين که با تأکيد بگويی زمستان است
و اين هيچ ربطی به اين ندارد که دو روز قبل سال‌گشت نه دی بود

***

من آدم اميدواری به آينده نيستم، اما نااميد هم نيستم چندان که به گوشه‌يی بخزم تا تدريجا بپوسم. ياد گرفته‌ام بی هيچ نگاهی به فردا از هر فرصتی برای تعقل و تحرک استفاده کنم و همين بوده خط سيری که يک ساله‌ی اخير را بر آن طی کرده‌ام. اينک فرصتی‌ست بر اين مرور بی‌مناسبت شايد:

تلاش برای سامان دادن يک کار پژوهشی که وضعيت فضای اينترنتی ايرانی را در دوره‌ی چهار ساله‌ی دوم دولت‌مندی احمدی‌نژاد می‌پوشاند. اين کار را که به طور مستمر در يک بازه‌ی زمانی طولانی با رصد کردن نشريات و رسانه‌های مختلف موافق و مخالف برایش اطلاعات جمع‌آوری کرده بودم، توانستم به صورت مقاله‌يی در گردهم‌آيی سالانه‌ی انجمن جهانی مطالعات رسانه و ارتباطات در دوبلين ثبت کنم و ارائه دهم. فرصتی که برايم با نقد شدن کارم در بخش تحقيقات ارتباطات مشارکتی و فراهم شدن موقعيت‌های دوستانه و گشت مختصری در دوبلين، از ديدار کريس و کاترين بگير تا موزه‌ی جويس و ساحل هوث، هم فال شد هم تماشا.

خاطراتی از دوبلين: مهمان‌خانه‌ی پالس بار، ساحل هوث، موزه‌ی جويس و افتتاحيه‌ی گردهم‌آيی انجمن بين‌المللی مطالعات رسانه و ارتباطات (ترتيب تصويرها، از بالا سمت چپ با چرخش ساعت‌گرد)

خاطراتی از دوبلين: مهمان‌خانه‌ی پالس بار، ساحل هوث، موزه‌ی جويس و افتتاحيه‌ی گردهم‌آيی انجمن بين‌المللی مطالعات رسانه و ارتباطات (ترتيب تصويرها، از بالا سمت چپ با چرخش ساعت‌گرد)

ديدار يک روزه‌ی استانبول و رفتن به موزه‌ی معصوميت در تنهايی ويژه‌ام، هم‌راه شد با حسی عميق که هم‌چنان مزه‌اش در کام‌ام محسوس است. وقتی از تنهايی ويژه حرف می‌زنم، آگاه‌ام که دارم نشانه‌هايی از افسرده‌گی مزمن که ناخودآگاه دچار مازوخيسمی نشئه‌آور است، بروز می‌دهم.

ورودی موزه‌ی معصوميت در محله‌ی گالاتای استانبول

ورودی موزه‌ی معصوميت در محله‌ی گالاتای استانبول

بعدتر، به هر ضرب و زوری بود، کار بسيار عقب‌افتاده‌يی را به سرانجام رساندم. يک کار پژوهشی که برايم خيلی اهميت داشت، اما در فراز و فرود اتفاقاتی که در چهار ساله‌ی اخير تجربه کردم، هميشه انجام‌اش را با وجودی که سايه‌اش را بر سرم احساس می‌کردم، به زمانی ديرتر موکول می‌کردم. انجام اين کار دو وجه داشت: به جا آوردن يک تعهد شغلی از يک سو و خلاصی از حس نامطلوب ناتوانی در ناتمام گذاشتن يک کار ديگر از سوی ديگر. ديگر گفتن گور بابای شغل بی‌ارزش‌ام يا دل‌خوش کردن به اين که داوينچی سياهه‌ی بلندی دارد از کارهای بی‌سرانجام آسوده‌ام نمی‌کرد. (خوش‌تان می‌آيد از اعتماد به نفس‌ام؟) به هر حال، می‌خواستم از سوهان روح خلاص شوم که شدم. می‌دانستم که کار را اگر به سرانجام برسانم نتيجه‌ی جالبی خواهم گرفت و چنين شد. خودم راضی‌ام و اينک آسوده‌خيال و در آرامش، در گوشه‌ی ذهن‌ام، به توسعه و تداوم کار و هم‌چنين ارائه‌ی مناسب‌اش فکر می‌کنم. و اين کاری بود تحقيقی در باره‌ی اطلاع‌سنجی وب‌لاگستان فارسی‌زبان با يک روی‌کرد ميان‌رشته‌يی با استفاده از معيارهای زبان‌شناختی و روابط نظريه‌ی رياضی اطلاعات.

در ادامه‌ی تجربه‌ی ساليان گذشته‌ام از شرکت در دوره‌های آموزشی برخط و با فراگير شدن تب جهانی اين روش آموزشی، در چند ماه اخير، سه دوره‌ی آموزشی دانش‌گاهی از اين دست را با موفقيت گذرانده‌ام و اولويت را در انتخاب‌هايم، به علاقه‌مندی‌های شخصی و حرفه‌يی‌ام واگذاشتم:
دوره‌ی مقدماتی تدريس برای يادگيری (زير نظر استاد جان مک‌بيث از دانش‌گاه کمبريج انگلستان و با پشتی‌بانی پای‌گاه کورسرادوره‌ی اول نگارش دانش‌گاهی (زير نظر استاد مگی سوکوليک از دانش‌گاه برکلی آمريکا و با پشتی‌بانی پای‌گاه ای‌دی‌اکس) و بالاخره، دوره‌ی بسيار دوست‌داشتنی و جالب آينده‌ی داستان‌گويی (زير نظر گروهی از متخصصان دانش‌گاه علوم کاربردی پوتسدام آلمان و با پشتی‌بانی پای‌گاه آی‌ورسيتی). لازمه‌ی دانستن اين که دوره‌های نام‌برده چه ربط حرفه‌يی به من دارند، فراموش نکردن اين نکته است که من آدمی‌ام که در محيط دانش‌گاهی درس می‌دهم، با منابع خارجی زياد سر و کار دارم، اهل کار پژوهش و نگارش‌ام و در اين زمينه علاقه‌مند روی‌کردهای ميان‌رشته‌يی هستم تا پلی بزنم بين وادی فن‌شناسی و ادبيات و هنر.
جدا از اين که شرکت در اين دوره‌ها، با توجه به مشکلات دست‌رسی به اينترنت در ايران از کندی سرعت گرفته تا فيلترينگ گسترده و همين‌طور تحريم‌های بين‌المللی که مثلا مانع صدور مدرک تحصيلی مربوط به دانش‌گاه برکلی برايم شد، هم‌راه با چه سختی و حتا دل‌سردی‌هايی بوده، هم‌چنان در نظر دارم تا اين تجربه را ادامه دهم. مشخصا تازه‌ترين دوره‌يی که از اين دست در آن شرکت می‌کنم، دوره‌ی تکميلی نگارش دانش‌گاهی‌ست که از دو هفته‌ی ديگر آغاز می‌شود.

هم‌چنين در ادامه‌ی کار تحقيقی‌يی که حاصل‌اش را در دوبلين عرضه کردم، يک مطالعه‌ی آماری در باره‌ی برخی از ويژه‌گی‌های عمل‌کردی اعضای ارتش سايبری ايران انجام و نتايج اين کار را به شکل يک مقاله به انجمن جهانی مطالعات ارتباطات ارائه دادم. اين مقاله برای ارائه در کنفرانس اين انجمن که در بهمن آينده در کلمبو برگزار می‌شود پذيرفته شده و در نوبت انتشار در نشريه‌ی تخصصی انجمن نيز قرار گرفته است. به اين ترتيب، به زودی چشم‌انتظار سفری به جنوب آسيا هستم.

***

راستی، در اين ماه‌های گذشته، يک دوران برزخی انتظار کشيدن هم طی شد و جايش را به دوران برزخی تازه‌يی داد. از انتظار و بی‌تصميمی و تعليق در ماه‌های پايانی دولت پيشين حرف می‌زنم، از انتخاباتی که در آن يک رأی لعنتی دادم (و هنوز نشانه‌يی مشاهده نکرده‌ام که نظرم عوض شده باشد) و از بی‌ثباتی‌يی که معلوم نيست حتا يک تعادل ناپای‌دار باشد: تحريم‌هايی که هم‌چنان برجاست، مذاکراتی که مشخص است فراتر از مناسبات قدرت هيچ کاری به حقوق انسانی ندارد و گناهانی که نابخشودنی‌اند.

و البته از ياد نمی‌برم که هم‌چنان دوستانی دارم که خانه‌شان را در همين نزديکی ترک می‌کنند برای فردايی که در اين‌جا محقق نمی‌شود و آن را در دوردست‌ها می‌جويند. من از نابخشوده بودن اگر نمی‌ترسم، اما به خاطر از دست رفتن فرصت‌های خاطره‌آفرين دوستانه حسرت می‌خورم. آری، تنها جمع دوستانه‌ی باقی مانده‌ی اين سال‌های اخير، با رفتن‌های مريم و سارا و پراکنده شدن مشغوليت‌های ديگران، کم و بيش از هم پاشيد.

همين است که ام‌سال هم شعر اخوان توی چشم می‌زند …

– – –

+En
– – –
I do my best to publish an English version for each post, not exactly the same, but a relevant text. «EN+» is an affirmative code to ensure that such a supplement is provided
.

خيال‌بافی، داستان‌گويی، عزاداری و يک نوشته‌ی آزاد (+En)

17 نوامبر

يک. دوشنبه، بعد از غروب بود که از خانه بيرون زدم به مقصد مسجد قبا و خانه‌ی مامان بزرگ محض مراسم دهه‌ی اول ماه محرم. پياده رفتم و در راه از بوی دود سيگار کسی که در شلوغی آدم‌ها جلوتر از من می‌رفت و همين‌طور دود سوخت و سوز اتوبوسی که در شلوغی ماشين‌ها هم‌پای پياده‌ها پيش می‌رفت، کلافه شدم. به اين اضافه کن بوی ذرت پخته‌ی مکزيکی مغازه‌هايی که يک در ميان جيب و شکم ره‌گذران را نشانه رفته‌اند. بويی که بسياری دوست‌اش دارند و من از آن گريزان، که به من نمی‌سازد، که برايم حال به هم زن!

به اين چيزها که موقع رفتن فکر می‌کردم، از ذهن‌ام می‌گذشت که اگر بنويسم‌شان به عنوان جنبه‌هايی از شخصيتی در يک روايت داستانی که می‌کوشم برای نوشتن‌اش، بايد وجه ضروری وجودی‌شان را جفت و جور کنم، که اگر نه، اصلا چرا ذکرشان کنم؟

مستقيم به مسجد رفتم و انتهای سخن‌رانی آقای دست‌غيب را شنيدم و تمام نوحی‌خوانی مداحان را. شماره‌يی از نشريه‌ی يک برگی مسجد را هم خواندم …

باز در اين ميانه، مثل موقعيت‌های مشابه، به کارکرد حضورم در هم‌چه محفلی فکر می‌کردم، که مثلا بنويسم، مستندسازی کنم، نقادی کنم و تحقيق و از اين‌جور کارها. به نقادی که رسيد ذهن‌ام، ياد آقای غروی افتادم که يادداشت‌اش در روزنامه‌ی بهار نه تنها حکم توقيف روزنامه را در پی آورد که تازه‌گی خودش را هم راهی زندان کرد. و در مانده‌ام که چنين رفتاری در سيره‌ی ائمه‌ی شيعه که خلافت کرده‌اند و خودِ پيام‌بر آيا سابقه دارد يا خير. بگذريم …

و همين‌طور به نشانه‌شناسی شگفت‌زاری متون دينی و روايت‌های مذهبی و تحليل متألهان فکرم راه باز کرد. آدم‌های اشک‌ريزان و دست‌های بر سينه کوبان را که در خاموشی چراغ‌ها می‌ديدم، به واقع‌نگاری و مستندسازی جشن‌واره‌ی عزاداری‌های محرم، مثل ريتم‌های سينه‌زنی، زنجيرزنی و سبک‌های آن، تباکی و بر سر زنی، سياه‌پوشی، گل‌مالی و نوعی تمرکز در اجتماعات فکر می‌کردم و همين‌طور به اين که، هيچ وقت فکرهايم را در اين باره فراتر از طرح‌های اوليه‌يی به مرحله‌ی عمل نزديک نکرده‌ام. شايد علت‌اش را با ناخودآگاهی کم‌رنگ شدن دغدغه‌ها و درگيری‌های مذهبی توجيه می‌کرده‌ام، اما اين بار در تبارشناسی اين رفتارها، جدا از سويه‌های مذهب، يک راه‌برد سياسی – اجتماعی انگار می‌جستم. شايد اين روی‌کرد بتواند محرکی باشد برای بيش‌تر انديشيدنی معطوف به پژوهش و نگارش.

بعدتر، در خانه‌ی مامان بزرگ هم‌چنان به شخصيت داستان‌ام مشغول بودم دورادور. انگار در خانه‌ی مامان بزرگ و در غياب بابا بزرگ هوايی هست که تحريک‌ام می‌کند برای ريزتر شدن در پرداختن به آن آدم، و چيزهايی که ربط دارد به حافظه، فراموشی و حتا جک نيکلسون که شايع شد دچار آلزايمر شده. يادم نرود که قرار است شخصيت‌ام از دود سيگار و بوی ذرت پخته خوش‌اش نيايد …

باری، بايد قدم اول نوشتن را جدی‌تر بالاخره بردارم تا دير نشده و عين خيلی اوقات در گذشته تا آتش تنور خاموشی نگرفته است.

دو. دو گوشه از نوشته‌های همان برگه را که مصداق‌هايی برای عوالم ذهنی‌ام در بر دارد، نقل می‌کنم:

«شيطان نزد داود مجسم شد. داود پرسيد: آيا راهی به من داری؟ گفت: آری! هنگام خوردن شام وسوسه‌ات می‌کنم دو لقمه‌ی از غذای شيرين بيش‌تر بخوری تا سنگين‌تر بخوابی و سخت‌تر برای تهجد شبانه برخيزی. داود گفت: از اين پس هرگز شام نخواهم خورد …» (فرازی از گفتار آقای دست‌غيب در شرح دعای عرفه)

و

«حسين عليه السلام امام است، زيرا غير از ادله‌ی نقليه بر امامت آقای ما مانند فرموده‌ی جدش و تصريحات و وصيت پدرش اميرالمؤمنين، خواه سلطنت و حکومت داشته باشد يا نه، معجزات بی‌شمار و خوارق عادات زياد از وقتی که در رحم زهرا بود تا بعد از مرگ، بل‌که تا کنون و تا قيامت، مانند تسبيح کردن در شکم مادر و ظهور نور مقدس‌اش از پيشانی مادرش هنگامی که به او حامله بود، از آن حضرت ظهور کرد …» (برگرفته از کتاب «سيد الشهدا» از مرحوم سيد عبدالحسين دست‌غيب)

تصور کنيد ديالوگ‌نويسی و فصل مواجهه‌ی شيطان و انسان را يا پرداخت شخصيت مادری که ماه‌پيشانی‌ست و جنينی که سخن‌گوست. مگر نه هم‌چه روايت‌هايی راه به دنيای شگفتی می‌برد که داستان‌گويان می‌کوشند با خلق شخصيت‌های فراواقعی در کارشان بگنجانند؟

سه.

– – –

+En
– – –
I do my best to publish an English version for each post, not exactly the same, but a relevant text. «EN+» is an affirmative code to ensure that such a supplement is provided
.

راه‌نمای انتشار مقاله‌ی پژوهشی در نشريات علمی (+En)

19 اکتبر

چندی‌ست که در کار پژوهشی سر و کارم به ارائه و انتشار مقاله در اين گردهم‌آيی و آن نشريه افتاده. چه بسا خبر داشته باشيد که شرط لازم تکميل يک طرح پژوهشی در نظام دانش‌گاهی کشور، بسته به اندازه و ارزش طرح، اين است که سرانجام ارائه و انتشار مقاله‌ی استخراجی از کار پژوهشی مشخص شود. در همين راستا، از جمله معيارهای قضاوت در باره‌ی کيفيت يک مقاله و نشريه‌يی که آن را منتشر می‌کند، رده‌بندی آی‌اس‌آی* است. از بحث در باره‌ی اعتبار اين معيار در وسعت جهانی می‌گذرم که موضوع اين نوشته نيست و جداگانه می‌توان به آن پرداخت. باری، ضرورت کسب هم‌چه امتيازی اسباب مناسبی شده تا عده‌يی در لوای انجام کار پژوهشی و مشاوره برای آن به نان و نوايی برسند و کاری نکنند جز دلالی. بی آن که بخواهم اين قضاوت را تعميم دهم، تنها نمونه‌يی برای آن عده‌يی که متهم‌شان می‌کنم، بر می‌شمرم.

تازه‌گی نامه‌يی دريافت کردم که لب لباب محتوايش چنين است: «فرصت ويژه برای متقضايان رشته‌ی … / مقاله‌ی آماده برای چاپ در اولين مجله‌ی تخصصی معتبر / درج نام نويسنده در مقاله‌ی آی‌اس‌آی آماده، قبول شده برای انتشار»
و در ادامه مفاد قراردادی اعلام شده که بر اساس آن طی هفت روز از زمان پرداخت وجه خدمات، يعنی پانزده ميليون ريال برای درج نام متقاضی به عنوان مؤلف پنجم و يا سی ميليون ريال برای درج نام متقاضی به عنوان مؤلف اصلی، کار به سرانجام می‌رسد.
نهايتا نشانی پای‌گاه وب و حتا شماره تله‌فن با ادعای پشتی‌بانی شبانه‌روزی اعلام شده است.
نيازی به شرح اضافه نيست. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!

ISI *

– – –

+En
– – –
I do my best to publish an English version for each post, not exactly the same, but a relevant text. «EN+» is an affirmative code to ensure that such a supplement is provided
.